تو عزم سفر داری و من یک تن تبدار
از هجر و فراقت منم و گونه ی نمدار
تو ماه منی بر شب دارم چو نتابی
هر شب من و این دو چشم بیدار
رفتی و دگر نیست آرام بجانم
جز زهر بکامم تو هیچ مپندار
ترسم سفر از من تو را باز ستاند
مقصود دگر، شود آنجا پدیدار
من تاب فراق تو ندارم عزیزم
برگرد و دل و جان من آرام نگهدار
از هجر و فراقت منم و گونه ی نمدار
تو ماه منی بر شب دارم چو نتابی
هر شب من و این دو چشم بیدار
رفتی و دگر نیست آرام بجانم
جز زهر بکامم تو هیچ مپندار
ترسم سفر از من تو را باز ستاند
مقصود دگر، شود آنجا پدیدار
من تاب فراق تو ندارم عزیزم
برگرد و دل و جان من آرام نگهدار
سومین روز از بهار 95
+ نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 21:25 توسط روزبه سعدآبادي
|
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت