تو عزم سفر داری و من یک تن تبدار
از هجر و فراقت منم و گونه ی نمدار
تو ماه منی بر شب دارم چو نتابی
هر شب من و این دو چشم بیدار
رفتی و دگر نیست آرام بجانم
جز زهر بکامم تو هیچ مپندار
ترسم سفر از من تو را باز ستاند
مقصود دگر، شود آنجا پدیدار
من تاب فراق تو ندارم عزیزم
برگرد و دل و جان من آرام نگهدار

سومین روز از بهار 95