چگونه از تو برگیرم دل محنت نصیبم را
چگونه بی تو باز آرم به کف صبر و شکیبم را
چگونه دیدگانم را به چشم دیگری دوزم
که روزی بود چشم تو چون شمع شب افروزم
چسان بی تو توانم بود ای بودت همه بودم
که بی تو ناله خواهد خخواست از هر تار و هر پودم
تورا با آن همه خوبی چسان از دل برم اکنون
که تو لیلی شوی ترسم ومن از درد چون مجنون
تو تنها همدمم بودی تسلای غمم بودی
به مژگان شوی اشک من، ز چشم پر نمم بودی
مرا بی تو صبوری نیست، به چشمم بی تو نوری نیست
که جز روی تو جانم را تمنای حضوری نیست
چه مانده در کفم اکنون از آن سرمایه ی عشقت
وز امیدی که پروردم به دل در سایه ی عشقت
چه حاصل گشت از این سودا بجز نقد دل و دیده
که این یک خون شد و وآن یک ز بس خونابه باریده
بهاری بودی ز باغم گذاری کردی و رفتی
نسیمی بودی از هوشم برون آوردی و رفتی
نه در دل از تو امیدی نه شامم را سحر مانده
بجز داغی که از عشق تو ما را بر جگر مانده
چه شد کاخر دل حاسد ز عشق ما حسادت کرد
چه جرمی رفته بود از ما، بلندی را حقارت کرد
چه شد کاواژه ی عشق من و تو نقل هر لب شد
چه شد صبح قشنگ وصل کینسان بر ما شب شد
در این دنیای یاس آور به امید تو بنشستم
تو هم ای نازنین رفتی و من بیهوده ماندستم
ندانم از چه کس پرسم در این طوفان غم راهم
ندانم از چه کس خواهم دوای درد جانکاهم
کنون نومیدم از درمان از این دردی که من دارم
نیابد خرمی هرگز رخ زردی که من دارم
ز شهر خویش دلتنگم دلم میل سفر دارد
کز ابر آسمان اینجا بجز محنت نمیبارد
ندارم فرصت ماندن به هجرت ناگزیرم من
یقین دارم که در هجران بسوزم تا بمیرم من
کنون بار سفر بستم تو با من نیستی اما
خیالت همرهم باشد و داغت بر دلم هرجا
مکن باور که تا محشر ز سینه یاد روی تو
بشویم تا که باد آرد غبار من بکوی تو
نخواهی رفت از خاطر اگر چه رفتی از دستم
تویی ورد زبان من اگر هوشیار اگر مستم
نخواهد رفت از یادم دو چشمان سیاه تو
همان لبخند شیرین و نگاه گاه گاه تو
دو دست نازنین تو کز آن دیدم نوازشها
قشنگیهای رخساری که بودش بس ستایشها
فلک از تو جدایم کرد کنون بی تو پریشانم
چه خونها کز سر مژگان چکد هر شب به دامانم
ز هستی بی تو بیزارم به مرگ خویش خرسندم
نخواهم زندگانی را پس از تو یار دلبندم
به چشم رنگ غم دارد فضای زندگی بی تو
به کشت خاطرم سر زد گل افسردگی بی تو
چسان تنها نشینم من کنار تک درخت غم
همان نخلی که در سایه اش من و تو بودمان باهم
چسان در آن سرا دیگر توانم پای بگذارم
که هر خشتش ز یاد تو دهد هر لحظه آزارم
در آن تنها اتاقی که نوشتی روی دیوارش
( به غربت میرود یارم خداوندا نگهدارش )
نوشتی ( ای غرور ای آرزوی من امید من )
( توی سرمایه ی هستی توی صبح سپید من )
شود پر خون دو چشمانم اگر آنجا نهم پا را
که مجنون طاقتش نبود که بیند خط لیلا را
به حسرت خیره میمانم کنون بر کنج دیواری
که بستی با دلم آنجا تو پیمان وفاداری
دلم راضی نخواهد شد که بی روی تو خندم باز
که دارم در نظر هر دم همان خندیدنت با ناز
چو آید در نظر یاد تو اشکم کی دهد فرصت
که دل را مرحمی بخشم دمی با دیدن عکست
جواب طفلک دل را چه گویم از تو گر پرسد
جواب دستهایم چو از دستت خبر پرسد
پس از من با چه کس خواهی نشستن بر لب گلشن
که نبود در کنار تو در آن گلشن نشان از من
ندارد قلب پاک تو عزیزم تاب غم خوردن
روا نبود گل نازم گل روی تو پژمردن
پس از من قدر مهرت را که میداند بغیر از من
که میداند ز تو نبود در عالم پاکتر دامن
نه تو از من جدا گشتی نه با من بی وفا گشتی
گناه از دیگری سر زد تو بر غم مبتلا گشتی
وفایت را فدا باشم بدردت مبتلا باشم
بیادت تا دم مردن بمانم هر کجا باشم
مرا بود آرزو در دل که شمع محفلم گردی
انیس خاطرم باشی صفای منزلم گردی
چو از ره خسته باز آیم برویم در تو بگشایی
تو باشی تا دوا باشی مرا بر درد تنهایی
شوم بیمار اگر روزی تو بنشینی ببالینم
نبینم بیکسی را، تو را اندر برم بینم
ندانستم فلک بهر من و تو حیله ها دارد
بباغ آرزوی من نهال یاس میکارد
دریغ از آرزوهای که در دل شاخ بی بر شد
دریغ از غنچه ی عشقی که نشکفته پرپر شد
دریغ از نازنین یاری چو تو کز من جدا گشتی
دریغ ای مایه ی شادی که با غم آشنا گشتی
هزار افسوس ویران گشت کاخ آرزوی من
گره شد شور آوازم چو بغضی در گلوی من
نمیدانی که بعد از تو چه بر روز و شبم آمد
چه گویم کز غمت ای دوست جانم بر لبم آمد
ندانی کاتش عشقت چه ها آورد بر روزم
که خاموشم ولی چون شمع در هجر تو میسوزم
شبی کز تو جدا گشتم به حسرت گریه ها کردم
ز درد عشق و تنهایی شکایت با خدا کردم
به کنجی بی تو بنشستم ز دیده اشک خون شستم
شراب تلخ نوشیدم وز این عالم جدا گشتم
به دل هر لحظه میگفتم فراموشت کنم با می
نرفتی از نظر اما به مستی گشت عمرم طی
بسان پیر کنعانی چه شبها با خیال تو
عزیز خویش میجستم ز عطر دستمال تو
ز بوی جامه ی یوسف دل یعقوب روشن شد
ولی چشم من از بوی تو پر خون تا بدامن شد
چو دستم را ز گیسویت دگر کوتاه میدیدم
نشستم تار زلفت را هزاران بار بوسیدم
بیادم آید آن روزی که با تو آشنا گشتم
نگاهم در نگاهت بود و دستت بود در دستم
درون سینه های ما دو دل از عشق می جوشید
دو لب تب دار چون آتش شراب عشق میجوشید
دو چشم از راز دل باهم سخن میگفت آهسته
دو دست از عشق میلرزید چون زنجیر پیوسته
نشستی در برم یادش بخیر آن روز یادت شاد
پریشان خرمن زلفت فتاده بر رخت با باد
ز رویت گیسوانت را رها کردم بسان دام
نهادی سر چو گلبرگی بروی سینه ام آرام
لبت بوسیدم و گفتم تو را من دوست میدارم
تویی هستم دگر بی تو ز هر چه هست بیزارم
نگاهم کردی و گفتی وجود من ازآن توست
مشو هرگز جدا از من مرا هجر تو خواهد کشت
سخن می گفتی و در دل مرا شوری بپا میشد
چو دیدم نازنینی چون نو با من آشنا میشد
ز رویت شرمسارم، من بدرگاهت خطا کارم
که پیش آستان تو گنه آلوده ای خارم
چرا از قلب مجروحت فغانی بر نمی خیزد
چرا از کاسه ی صبر تو خون دل نمیریزد
چرا از من نمیگیری قصاص بی وفایی را
منم آنکو بنا کردست دیوار جدایی را
مگر نه من قسم خوردم به پیمانت وفادارم
مگر نه گفتمت آنشب تو را با جان خریدارم
مگر نه آنکه نفرین دل عاشق اثر دارد
مگر نه آه مشتاقان بجان سوزی دگر دارد
من اکنون عهد بشکستم در استحقاق نفرینم
رهایم کن ز قید جان بده از درد تسکینم
فلک بی خانمان گردی چنینم در بدر کردی
گرفتی تاج عشقم را چرا خاکم بسر کردی
خداوندا چرا باید که بردن آرزو در گل
چرا باید شود کار من و دل اینچنین مشکل
چرا باید شود پرپر گل من پیش چشمانم
فتد بر خرمنم آتش و من فریاد نتوانم
ز توحید تو مشکوکم اگر این است عدل و داد
گلی باشد اسیر خار شرمت زین عدالت باد
به زندان فراق تو رضا گشتم به امیدی
که روزی شام تارم را بر افروزی چو خورشیدی
پس از چندی غم و حرمان به امید گل رویت
چو بلبل از قفس پرپر زدم تا بر در کویت
تو با چشمان مشتاقت به راهم منتظر بودی
رسیدم چون غبار از ره چو گل آغوش بگشودی
دل پر درد و مجروحم به لبخند تو درمان شد
لبان تشنه کام من ز لعلت بوسه باران شد
دو روزی در کنار تو ز قید غم بباسودم
ز کین چرخ بازیگر دریغا بی خبر بودم
بیادم هست آن شب را که دور از چشم نامحرم
تو در آغوش من بودی و من مسرور از آن عالم
نهادم همچو طفلی سر بروی بازوان تو
عزیزم گفتم و جانم شنیدم از لبان تو
به تو گفتم بمان با من، تو گفتی با تو میمانم
برایت قصه ها هر شب ز راز عشق میخوانم
ز فرداها سخن گفتیم، از آن فردای شیرینی
که همچو نو عروس آیی کنار من تو بنشینی
بتو گفتم اگر روزی من از تو دست بردارم
تو گفتی بی تو میمیرم مدع زین حرف آزارم
در آن شب هر دو سرمست از شراب عشق بی پروا
در آغوشم تو میگفتی چه باکی گر شوم رسوا
سخنها با تو دارم من ولی لب بسته به باشد
پریشان خاطرم اما به ظاهر خنده به باشد
دگر کم گویم از آنروز ترسم خون بگریم باز
که شاید در قفا باشد دوباره دیده ی غماز
نمیخواهم دل دشمن ز درد ما شود شادان
جدامان بی سبب کردند از هم تیره بنیادان
چه باید کرد چرخ کج بدست دیو میگردد
که صدها خرمن شادی به یک جو غم نمی ارزد
چه سازم دست تقدیرم به ناکامی کشید آخر
گریبان مرا بر تن ز مهجوری درید آخر
نشد قسمت عزیز دل نهم سر روی دامانت
مقدر شد که تا محشر کشم این رنج حرمانت
نصیبم بود در غربت گرفتار قفس باشم
نشد چون بلبل عاشق که با گل همنفس باشم
من و تو این زمان از هم دو صد فرسنگ ره دوریم
من و تو هر دو میسوزیم، هر دو زار و مهجوریم
تو اندر اشتیاق من، من اندر اشتیاق تو
تو میسوزی ز هجر من و من اندر فراق تو
ز من بگذر که دانستم حدیث راز پنهانت
ز تو بگذشتم و دیگر شکستم عهد و پیمانت
خیال وصل تو دیگر تسلایم نمیبخشد
دگر نام تو پایانی به غمهایم نمیبخشد
ز دستم چاره ای نبود امیدم شد ز من غارت
به شهری فتنه برخیزد اگر آیم بدیدارت
پسین گاهان ز کوی ما کنون آهسته تر بگذر
مرا زین پس نمیبینی نمان بیهوده پشت در
بدور انداز عکسی را که بودش یادگار من
از این ره برنمیگردم نمان در انتظار من
براه مدرسه دیگر نبینی منتظر ما را
برایت گل نمیچینم که عهدی نیست گلها را
ز روی دفتر مشقت قلم زن نام بیژن را
نبودم لایقت ای گل ببر از یاد خود من را
مثنوی صد بیت
بیژن سعدآبادی
آبان ۵۴ سعدآباد الی خرداد ۵۵ کرمانشاه