زندگی جریان داره


این جمله ایه که زیاد میشنویم و زیاد بکار میبریم
چه وقتی که غرق نا امیدی هستیم و میخواهند آراممان کنند و چه آن گاه که میخواهیم نا امیدی را آرام کنیم
اما براستی چقدر وقتی بیانش میکنیم خودمان خوب درک میکنیم؟
و چقدر وقتی به گوشمان میرسد و شنونده ی آنیم عمیق در آن تفکر میکنیم؟
سه کلمه بیش نیست اما درکش به سادگی سه واژه ساده نیست و درک و شعور لازم میطلبد
باری
درست است
زندگی جریان دارد
زندگی و زمان برای مرگ ادیسون تاثیرگذار بر تمام پهنای جهان نیز حتی یک ثانیه متوقف نشد
زندگی برای شکست عشق میان شیرین و فرهاد و لیلی و مجنون هم حتی یک ثانیه مکث نکرد و طی شد
زندگی و گذر زمان هنگام فرود آمدن بمب اتم آمریکا بر خانه مان بیگنایان هیروشیما هم حتی یک ثانیه نه ایستاد
هیچ گاه هیچ وقت حتی صدم ثانیه ای زندگی و زمان نه برای طلوع و نه غروب هیچ موجودی و هیچ واقعه ی تلخ و شیرینی مکث نکرد چه رسد به توقف
آری
زندگی جریان دارد و محکوم یا مکلف و مجبوریم به هم قدمی با زندگی
و اگر ما به ایستیم او میرود و ما میمانیم
و هرگاه به خود آئیم و بخواهیم خود را به قافله ی رفته ی زندگی برسانیم بایستی قدمهایمان را بلندتر کنیم و سرعتمان را افزون که اگر چونین هم کنیم و به زحمت به آن برسیم یک فرصت را خواه ناخواه سوزانده ایم
و آن همان سرعت و بلندی قدمهایمان است که فرصت بهره وری از مسیر طی شده را بدلیل بلندی قدم و سرعت بیش از معمول از دست داده ایم
چه بسا که به همین دلیل مسیرها اشتبا رفته شود و به ناکجا در افتیم و مجبور باشیم باز گردیم و در مسیر درست ریل حرکت قطار گذاریم و سوار بر سریعتر رکابی شویم تا شاید به کاروان زندگی و زمان برسیم و اگر تازه کردن نفس مجال دهد همراهش شویم اما باز هم گفتم فرصتها از دست میدهیم تا خودمان را برسانیم ولیکن همین رسیدن بهتر است تا اصلا نرسیدن
پس زندگی جریان دارد
بیاییم با شناسایی موقعیت جغرافیایی خود و زندگی هرچه سریعتر خودمان را به او برسانیم که اگر فاصله هرچه بیشتر شود قدمهایمان باید بلندتر گردد و شاید لازم شود خود را پرتاب کنیم برای جبران فاصله که خطر سقوط و غلتیدن دارد این عمل
زندگی جریان دارد
هرچه زودتر خودمان را بدان برسانیم
بهتر است

ر.س پریشان
پسین 26 اردیبهشت 95
مسیر خانه به دانشگاه
بوشهر

انتخاب تن پوش عشق

نگاهی سطحی به پروفایل تلگرام اطرافیانتان بیندازید
بگذریم از آنان که عکس خودشان را گذاشتن و حتی آنها که خالی است از تصویر هم کنار بگذاریم
مشخصا منظور نگارنده تصاویر حاوی پیامهای متنی و تصویری احساسی و عاطفی است
چند درصد اینگونه هستند
چه برداشت میکنید از خیل تعدد اینگونه تصاویر پروفایلها؟
کوتاه کنم سخن برداشت من این است
جماعتی هستیم پر از دردهای عاطفی و احساسی و سرخورده از بی مهری و عدم مهربانی و محبت
عاشقهای به مقصود نرسیده و شکسته دل
چرا؟
صادق باشیم با خودمان
آیا آموزه های احساسی عاطفیمان معیوب است یا خودمان انتخابهای نابجای میکنیم؟
آیا تن پوشی را دست میگیریم که برایمان تنگ است و هنگام پوشیدن پاره میشود و آبرویمان را میبرد یا اصولا آنقدر برایمان گشاد است که خنده زار است و ناچاریم خودمان را برای این تن پوشهای عشق نام، بزرگ و کوچک کنیم تا جا شویم یا تنمان روند؟
چرا صبر نمیکنیم چیزی اندازه خودمان دست بیاید؟
چرا واقعا؟
البته در مملکتی که از بوشهر تا مشهدش را بروی و از غرب تا شرقش را جستجو کنی حتی یک پزشک سکس تراپی نمیابی که کارش پیشگیری امراض جنسی است و آموزش درست آن. و بجای آن تا چشم کار میکند پزشک زنان و مامایی برای بانوان است و مجاری ادراری و پروستات برای آقایان که کارشان به نوعی درمان دردهای جنسی است، شاید توقع نگارنده برای آموزه های عاطفی احساسی خیالی است آرمانگرایانه و خوش خیالانه.
باری
شب گذشته با عزیزی که مدعی بود تابحال تجربه ی خاطرخواهی را نداشته هم کلام شدم
چکیده عرضم به او این بود:
عینا همان ادبیات و همان متن گفتگو با آن عزیز:
(( عشق تیغ دولبه است
میتونه بزرگت کنه و محرکت بشه برای رشد و بالندگی و پیشرفت
میتونه به فنا ببرتت و خوردت کنه
اینکه دومی رو بتونی سریع شناسایی کنی و پاتو ازش بکشی بیرون هنر که چه عرض کنم شاهکاره
هیچ عشقی ارزش خورد شدن و کوچیک شدن و گذشتن از داشته هاتو نداره
یکی رو پیدا کن که اینقدر قلبش بزرگ باشه با همه بزرگیت توی قلبش جا بشی یا او قلبش رو گنده کنه و اندازه ی تو بشه
خودت رو برای جا کردن توی قلب هیچ کس کوچک نکن هیچ کس هیچ کس هیچ کس
از این عشق پرهیز کن
چون ته تهش هیچی نیست هیچی هیچی هیچی نیست
هیچ وقت هم وارد ورطه ی عاشقی کسی نشو که خودش عاشق کس دیگه باشه
چون هرچقدر هم که طرف ارزشمند باشه و بزرگ و خواستنی اما عاشق کس دیگه است سهم کس دیگه است و شک نکن هیچ کس از عشق خودش واسه عشق و دل تو نمیگذره پس نه خودتو عذاب بده نه عشق دیگری رو خراب کن ))
شاید توجه به این موضوع کار سختی نباشد اما مهم است و آینده ات را دگرگون کند.
به امید آنکه روزی همه تصاویر پروفایلشان حاکی از آرامش درونیشان باشد و احساسی پویا و شیرین در کنار عزیزی از جنس و اندازه ی خود او.

به قول همکلاس خوبم خانم ل.ب
دلنوشته ای با پایان باز . . .
ر.سین پریشان
22 اردیبهشتماه 95

شاعر ناشناس

از چهره مهتاب ؛ لکش قسمت ماشد
از عشق ؛ غم مشترکش قسمت ما شد

هی فال گرفتیم در آیینه تقدیر ...
زنگار گرفت و ترکش ؛ قسمت ما شد

وقتی که فلک ؛ حکم به تنهایی ما داد
’بر خورد ورقها و تکش ؛ قسمت ما شد

عمریست که آشفته این بود و نبودیم؛
از مساله ساده ؛ شکش قسمت ما شد..

گفتند که ایام جوانی چه قشنگ است...
غمها و شب و شاپرکش ؛ قسمت ما شد

نامرد رفیقان ؛ به خدا بشکند این دست 
وقتی که فقط بی نمکش ؛ قسمت ما شد...

ورطه ای سخت است این خیال

سخت است
در ورطه ای فرو روی که ماندن دشوار و رفتن دشوار تر
سخت است امیدت ناامید شود و کاری کنی و پسینش به تردید در افتی که نکند من اشتباه میکردم و آنچه عکس العملم به عمل او بود اشتباه بود و صبوری پیشه کردن به بود

یک سوی کرده ات منطق و انصاف و معرفت و اخلاق است
حداقل به زعم و خیال خود
آخخخخخ که هرچه میکشیم از همین زعم و خیال شخصی خودمان است و عدم آگاهی مطمعن از اوۻاع
باری
و آنسوی دلتنگی عاشقانه
یک سوی به خیال خود او که عزیز جان توست را رها کرده ای از تردید و به آرامش در انداختی اش
و یک سوی خود را به عمیق چای اندوه فروبرده ای که هرچه در سقوطت به ته چاه سرعت میدهی نمیرسی که شاید کف چاه سرت به سنگی خورد و برون آید زان هرچه شک و تردید و افکار پریشان است

اما
آن یک واژه ی به خیال خود مرا رها نمیکند
آری
وقتی به خیال خود به راهی میروی و کاری میکنی و حرفی میزنی که شاید پایانی بر چیزی باشد
حال از جنس پایان دادن به رنج و زحمت و تردید دیگری که عزیز توست
یا که برای خود خودمان
تو میخواهی به چیزی پایان دهی ولی فردای آن شب عمل تازه شروع دردسر دیگریست که معمولا هم از حیث مقدار بسیار عظیمتر از آنچه به خیال خودت پایان اش داده ای است
اولین سوال که پلک گشودی مقابل چشمان منتظرت رژه میروند این است
به راستی اگر خیال من اشتباه بوده باشد چه؟
و پشت سرش سوالات بسیار که چو کوهی بر سرت آوار میشوند
اگر اشتباه کرده باشد آیا جای بازگشتی هست؟
اصلا حقیقت چیست؟
چگونه میتوانم حقیقت رو بدانم؟
آیا میشود جبران کرد؟
آیا او، همان عزیز میپذیرد؟
شاید کمی به کف آیی و بگویی
چه شده مگر
قرآن خدا که غلط نشده
اصلا او درک میکند که من برداشت شخصی ام را فریاد کردم نه مغز واقعیت را
من که قلم زدم از برای آرامش تو نه برای خوشی خودم
اما مهمتر از همه این آیا ها براستی چگونه میشود پیشگیری نمود چون ورطه ای را؟
بی خبری
عدم گفتگو
اینان چقدر باعث این ورطه اند؟
خلاصه که سخت است
مانند این است که در یک دیگی حاوی صد کیلو طلای مذاب فرو روی
طلاست
ارزشمند است
اما ذوب است و پیش از هر بهره مندی میسوزاند تورا و خاکسترت میکند
نمیدانم کجای این ورطه جای خروجی است بسوی او که دلت نزد اوست و آرامشت همانجا
چه میشود کرد؟
هماره با سخن گفتن و سخن شنیدن آگاه به حقایق شده ایم و به راحتی خوردن لیوانی آب راه برون رفت از نابسامانی را یافته ایم
تو بخیال و اندیشه ی خود قلم زده ای کاغذی که قلم نخورد روانش
قلم زده ای و تراشیده ای خود را که پاک نشود از عرصه ی گیتی آرامش
اما حال با این ورطه پنجه در پنجه ای که کارم درست بود یا خیر؟
آن خیالاتی که در عقبه ی ذهنی ام برآن داشت مرا کان کنم آیا اصلا بود یا صرفا تصویر دیده شده ی چشمان خسته و منتظر من بود که جوهر شد به قلم یا واژه شد به زبان یه انگشت شصت غلتاند بر کیبورد و به سوی عزیزی روان کردی و امید داشتی که با خود زنی او را رها سازی از بند و زنجیر اندیشه و حال خود که در ورطه ای غوطه وری اطمینان هم نداری که او را رها کرده باشی
این دگر درد است و درد است و درد است
که مضاف کرده باشی بخیال کاستن
اما
از بند و زنجیرش چه غم آنکس که عیاری کند
ولی
سخت است
سخت است
سخت است
این ورطه بسیار سخت است و شاید اگر درمانش نکنی و رها نشوی از گردابش روزی همین همان زخمهای شود که صادق هدایت نویدت میدهد که در زندگی زخمهایی است که همچون خوره . . .

باری
زخمهایتان نه از جنس هدایتیسم و صرفا زخم عاشقی و شیدایی
ر . س . پریشان

چشم بادام تو

شد بر من حرام هر چه در کام تو باشد
آن شب که به جانم سخن از نام تو باشد
چه شیرین گذشت عمر آنچه با یاد تو شد
آن روز که این صید فتاده در دام تو باشد
بر آتش عشق تو سوخت سینه و زنهار
اخگر عشقم به چه حاصل، که دلم خام تو باشد
اکنون چه در کف، جز خون دل و اشک دو دیده
خون شد جگرم، چه مگر ریخته در جام تو باشد
تحریم جهانم به عنایت بشود فرصت و امکان
وین ذکر گرش حاصل برجام تو باشد
اگر این است گناهم که تو را دوست میدارم
پس از این بیش غرق گنه همه ایام تو باشد
روزبه نکند ناله که برین عرصه ی شطرنج
صد شاه اسیر چشم بادام تو باشد

حکایت سکوت

فریاد رسائی
نهفته در سکوت نرم تو بود
چه بچگانه خو گرفت به عشق
دل من که اسیر نگاه گرم تو بود

ر.سین پریشان

سلامی گویمت ای جان شیرین

سلامی گویمت ای یار دیرین
سلامی گویمت ای جان شیرین
سلامی گویمت از دل و جان
با امیدی که باشی هماره خندان
سلامی گویمت ای ربوده دل و دینم
به تو ای زیبا نگار مه جبینم
سلامی گویمت ای طبیب همه دردم
تو بیا بین ز فراقت من چه سردم
سلامی گویمت ای نگار خوب و عزیزم
دل و جان را چه قابل که به پای تو بریزم
سلامی گویمت ای زلال چون اشک دیده
ای ز هجرانت، قامت سروم خمیده
سلامی گویمت ای تو الهام، شعر و کلامم
بریز با بوسه ای شهدی به کامم
سلامی گویمت از سحرگاه تا گه شام
روزبه نوشد لعل عشقت از لب جام

 

3 بامداد 14 اردیبهشت 1395