اشعاری از ابتهاج:



افسانه ی خاموشی

چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی
مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی
ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم
که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی
می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش
به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی
سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت
چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی
نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه
بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی


قصه ی آفاق
دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند
سایه ی سوخته دل این طمع خام مبند
دولت وصل تو ای ماه نصیب که شود
تا از آن چشم خورد باده و زان لب گل قند
خوش تر از نقش توام نیست در ایینه ی چشم
چشم بد دور ، زهی نقش و زهی نقش پسند
خلوت خاطر ما را به شکایت مشکن
که من از وی شدم ای دل به خیالی خرسند
من دیوانه که صد سلسله بگسیخته ام
تا سر زلف تو باشد نکشم سر ز کمند
قصه ی عشق من آوازه به افلک رساند
همچو حسن تو که صد فتنه در آفاق افکند
سایه از ناز و طرب سر به فلک خواهم سود
اگر افتد به سرم سایه ی آن سرو بلند


سایه ی سرگردان
پای بند قفسم باز و پر بازم نیست
سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست
گل به لبخند و مرا گریه گرفته ست گلو
چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست
گاهم از نای دل خویش نوایی برسان
که جزین ناله ی سوز تو دمسازم نیست
در گلو می شکند ناله ام از رقت دل
قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست
ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت
بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست
آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل
که درین پرده جیزن همدم و همرازم نیست
دلم از مهر تو درتاب شد ای ماه ولی
چه کنم شیوه ی ایینه ی غمازم نیست
به گره بندی آن ابروی باریک اندیش
که به جز روی تو در چشم نظر بازم نیست
سایه چون باد صبا خسته ی سرگردانم
تا به سر سایه ی آن سرو سرافرازم نیست


سماع سرد

درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی
هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی
ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای تو
اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی
سماع سرد بی غمان خمار ما نمی برد
به سان شعله کاشکی قلندری در آمدی
خوشا هوای آن حریف و آه آتشین او
که هر نفس ز سینه اش سمندری در آمدی
یکی نبود ازین میان که تیر بر هدف زند
دریغ اگر کمان کشی دلاوری در آمدی
اگر به قصد خون من نبود دست غم چرا
از آستین عشق او چون خنجری در آمدی
فروخلید در دلم غمی که نیست مرهمش
اگر نه خار او بدی به نشتری در آمدی
شب سیاه اینه ز عکس آرزو تهی ست
چه بودی از پری رخی ز چادری در آمدی
سرشک سایه یاوه شد درین کویر سوخته
اگر زمانه خواستی چه گوهری در آمدی


رحیل

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پرکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند
وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت
از پیش و پس قافله ی عمر میدنیش
گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد 
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت


گريز

از هم گريختيم
و آن نازنين پياله دلخواه را دريغ
بر خاك ريختيم
جان من و تو تشنه پيوند مهر بود
دردا كه جان تشنه خود را گداختيم
بس دردناك بود جدايي ميان ما
از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم
ديدار ما كه آن همه شوق و اميد داشت
اينك نگاه كن كه سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنين كه ميان من و تو بود
دردا كه چون جواني ما پايمال گشت
با آن همه نياز كه من داشتم به تو
پرهيز عاشقانه منناگزير بود
من بارها به سوي تو بازآمدم ولي
هر بار دير بود
اينك من و تو ايم دو تنهاي بي نصيب
هر يك جدا گرفته ره سرنوشت خويش
سرگذشته در كشاكش طوفان روزگار
گم كرده همچو آدم و حوا بهشت خويش


عشق گمشده

آن شب كه بوي زلف تو با بوسه نسيم
مستانه سر به سينه مهتاب مي گذاشت
با خنده اي كه روي لبت رنگ مي نهفت
چشم تو زير سايه مژگان چه ناز داشت
در باغ دل شكفت گل تازه اميد
كز چشمه نگاه تو باران مهر ريخت
پيچيد بوي زلف تو در باغ جان من
پروانه شد خيالم و با بوي گل گريخت
آنجا كه مي چكيد ز چشم سياه شب
بر گونه سپيد سحر اشك واپسين
وز پرتو شراب شفق بر جبين روز
گل مي شود مستي خندان آتشين
آنكا كه مي شكفت گل زرد آفتاب
بر روي آبگينه درياچه كبود
وز لرزه هاي بوسه پروانگان باد
مي ريخت برگ و باز گل نوشكفته بود
آنجا كه مي غنود چمنزار سبزپوش
در بستر شكوفه زرين ‌آفتاب
وز چنگ باد و بوسه پروانگان مست
دامان كوه بود چو گيسو به پيچ و تاب
آنجا كه مهر كوه نشين مست و سرگران
بر مي گرفت از ره شب دامن نگاه
در پرنيان نازك مهتاب مي شكفت
نيلوفر شب از دل استخر شامگاه
آنجا كه مي چكيد سرشك ستاره ها
بر چهر نيلگون گل شتاب آسمان
در جست وجوي شبنم لغزنده شهاب
مهتاب مي كشيد به رخسار گل زبان
در پرتو نگاه خوشت شبرو خيال
راه بهشت گم شده آرزو گرفت
چون سايه اميد كه دنبال آرزوست
دل نيز بال و پر زد و دنبال او گرفت
آوخ! كه در نگاه تو آن نشو خند مهر
چون كوكب سحر بدرخشيد و جان سپرد
خاموش شد ستاره بخت سپيد من
وز نواميد غم زده در سينه ام فسرد
برگشتم از تو هم كه در آن چشم خودپسند
آن مهر دلنواز دمي بيشتر نزيست
برگشتم و درون دل بي اميد من
بر گور عشق گم شده ياد تو ميگريست



       در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد. . . .                                                                                                                                                                                        (صادق هدایت)

      در برزخ بیم و امید، آنجا که به هر دو جانب شروع است و برد و آغاز پایان. آنجا که انتخاب نه بر اختیار است و پویش نه به میل، در کسوت درویشان، طریق سکون نه، وراه سلوک در خویشتن از پس گذشت بهارها  ( که معلوم نشد کی آمد و کی شد ) و درک صحبت عزیزانی که عمر شمع را داشت و با رفتنشان آنگوشه از قلب که متعلق به آنها بود برای همیشه با نور و روشنی وداع گفت، آنهای که بدونشان تنهائی برای ابد ماند و خیالشان بهانه ای شد تا خویشتن سوز و پریشان خاطر و تنها به نهایتی برسی که صادقان راه رسیدند.

.

.

.

.

      در گرداب بلعنده ی سردرگمی و در ورطه ی بی انتهای نابسامانی فکری، تلاشی نضع گونه برای بالا کشیدن خود از باتلاقی که تا سینه در درون آن فرو رفته ام با نیروی جسمی ای که هر روز و هر شب بیشتر تحلیل میرود ادامه دارد. شتاب اوج گیرنده ی سقوط از پرتگاه گوئی بهانه ها را به خشکهای نا مطمئن و سست ریشه بدل می سازد و آخرین نشانه های اعتماد را به هرآنچه هست سلب میکند. تلاش برای دستیابی به آرامش نسبی نه در شب و نه در روز، نه در خواب و نه در بیداری، هر لحظه بی نتیجه تر بنظر میرسد.

                                                                                                      متن از .............

سروده ای از پدرم بیژن سعدآبادی:

سلام ای مایه ی آرامش من

سلام ای سوز من ای سازش من

سلام ای از تو جانم در تب و تاب

مرا زین ورطه ی تردید دریاب

سلام ای آنکه تنها با کلامی

فکندی بر رهم با حیله دامی

سلام ای باعث سوز و گدازم

بگو تو با غم هجرت چه سازم

سلام ای برده ره در تار و پودم

گرفته عشق تو جمله وجودم

سلام ای آنکه امید تو دارم

که روزی یار باشی در کنارم

سلام ای برده از کف اختیارم

سلام از تو پریشان روزگارم

سلام آرام جانم گفتگویت

سلام ای آنکه دارم آرزویت

سلام ای بی تو من سر در گریبان

تو کردی روزگار من پریشان

سلام ای گوهر نادیده یارم

تورا نادیده ای گل دوست دارم

فریدون مشیری

آخرین جرعه این جام

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
 همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
 من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

رهی معیری

بسکه جفا ز خار و گل دید در دل رمیده ام
همچو نسیم ازین چمن پای برون کشیده ام
شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام
حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو ز من بریده ای من ز جهان بریده ام
تا به کنار بودیم بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام
چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون
ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده ام
یا ز ره  وفا بیا یا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده ام



 

شادروان منوچهر آتشی

آهنگ دیگر

 شعرم سرود پاک مرغان چمن نیست
 تا بشکفد از لای زنبق های شاداب
 یا بشکند چون ساقه های سبز و سیراب
 یا چون پر فواره ریزد روی گل ها
 خوشخوان باغ شعر من زاغ غریب است
 نفرینی شعر خداوندان گفتار
 فواره ی گل های من مار است و هر صبح
 گلبرگ ها را می کند از زهر سرشار
من راندگان بارگاه شاعران را
 در کلبه ی چوبین شعرم می پذیرم
 افسانه می پردازم از جغد
 این کوتوال قلعه ی بی برج و بارو
 از کولیان خانه بر دوش کلاغان
 گاهی که توفان می درد پرهایشان را
 از خاک می گویم سخن ، از خار بدنام
 با نیش های طعنه در جانش شکسته
 از زرد می گویم سخن ، این رنگ مطرود
از گرگ این آزاده ی از بند رسته
 من دیوها را می ستایم
 از خوان رنگین سلیمان می گریزم
 من باده می نوشم به محراب معابد
من با خدایان می ستیزم
 من از بهار دیگران غمگین و از پاییزشان شاد
 من با خدای دیگران در جنگ و با شیطانشان دوست
 من یار آنم که زیر آسمان کس یارشان نیست
 حافظ نیم تا با سرود جاودانم
 خوانند یا رقصند ترکان سمرقند
 ابن یمینم پنجه زن در چشم اختر
مسعود سعدم ، روزنی را آرزومندم
 من آمدم تا بگذرم چون قصه ای تلخ
 در خاطر هیچ آدمیزادی نمانم
 اینجا نیم تا جای کس را تنگ سازم
 یا چون خداوندان بی همتای گفتار
 بی مایگان را از ره تاریخ رانم
 سعدی بماناد
 کز شعله ی نام بلندش نامها سوخت
 من می روم تا شاخه ی دیگر بروید
 هستی مرا این بخشش مردانه آموخت
ای نخل های سوخته در ریگزاران
حسرت میندوزید از دشنام هر باد
 زیرا اگر در شعر حافظ گلنکردید
 شعر من ، این ویرانه ، پرچین شما باد
ای جغد ها ، ای زاغ ها غمگین مباشید
 زیرا اگر دشنام زیبایی شما را رانده از باغ
و آوازتان شوم است در شعر خدایان
 من قصه پرداز نفس های سیاهم
 فرخنده می دانم سرود تلختان را
من آمدم تا بگذرم ، آری چنین باد
 سعدی نیم تا بال بگشایم بر آفاق
مسععود سعدم تنگ میدان و زمین گیر
 انعام من کند است و زنجیر است و شلاق

((شعر من)) بیژن سعدآبادی اردیبهشت 55-کرمانشاه

 

شعر من رنگ شقایق، رنگ خون تازه دارد

رنگ یکرنگ قشنگی، کز دورنگیها بدوراست

رنگ آن اشک زلالی، کز دو چشمان یتیمی، می چکد اما صبور است

وز لبانش خنده دور است

وآشیانش سوت و کور است

رنگ آن جام شرابی،

کز دل اندوهگینی،

می زداید زنگ غم را

اضطراب بیش و کم را

رنگ مهتابی که شبها،

روشنی می بخشد از دور،

بر بساط سفره ی شام غریبان

بیکسان شهر غربت

خسته جانان، غم نصیبان

رنگ بی نیرنگ عصمت، کز زلال چشمه سار سبز چشمش،

آنشب آغاز پائیز،

در وداع آخرین هنگام رفتن،

شعله می زد سینه ام را

رنگ اندوه بزرگم

رنگ خون،

رنگ غم تو،

چیست عشق که.....

زیر شمشیر غمش رقصکنان باید رفت

                       آنکه شد کشته ی عشق نمیرد هرگز

براستی چیست عشق که آنهمه در پویش و دست یازیدن بدو انسانها در تکاپویند و او (عشق) اینقدر بیرحم وظالمانه خود را در آغوش ایشان می افکند و روح انسان را می تراشد و می خورد؟

هدف عشق گریزی و منع عاشق شدن نیست و نمی خواهم عشق و عاشقی را زیر سئوال برم که نمی شود و نه خواستگاه من است و بدان معتقد نیستم بلکه زاویه ای از آن را مختصرا خواهم از دید خود بیان کرد.

شرح حال عشاق گواه بر این گفتار من است که در عشق هرچه لحظات شیرین و شاد می یابیم بعدها به غم انگیزترین خاطرات تبدیل خواهد شد. منظور که لحظات شیرین گذشته ی ما خاطرات غم انگیز و ملال آور حال و آینده ی ماست. گاه که یاد می آوریم با معشوق و محبوب خود لحظات شیرین گذشته با هم بودن را و حال می نگریم چه تنها و جدا از هم مانده ایم آیا باز هم شاد خواهیم شد یا در غم گذشت آن شیرینیها ملول و غمین می گردیم؟

عجبا که با علم بدین واقعیت بسیارند کسانی که آگاهانه از پایان غم آور پروسه عشق ورزیدن بارها و بارها خود را در این وادی بر امواج سرد خون آلود دل و دست عاشقی می سپارند و به میعادگاه غم و اندوه دوان دوان می روندو می روند.....

باری سخن کوتاه می کنم که ندانند حال غرق در دریا سبکبالان ساحلها.