حدیث ناتمام ((بیژن سعدآبادی))
سالها در عشق تو دیوانه وار
سوختم اما نشد کس باخبر
همچو شمع از دوریت ای ماه من
گریه ها کردم به شبها تا سحر
بلبل آسا نغمه ها سر داده ام
بر گل رویت چو افتادم نظر
با تو از عشقم زبیم آبرو
راز نگشودم، صبوری را نگر
مدعی شد تاج شاهی را گدا
از سکوت ما رقیبی خیره سر
حیفم آمد گوهر ارزنده ای
چون تو افتد در کف آن بی هنر
دل به دریا زد به امید وصال
دیدی از موجش چه ها آمد بسر
من ره غربت نپیمودم به میل
عشق تو اینسان نمودم دربدر
زین میانه طعنه های ناکسان
افکند بر جسم و جان من شرر
خون دل از دیده می جوشد بر این
مدعا باشد گواهم چشم تر
سینه سوزان، دل پریشان، آتشم
زعشق تو سر تا به پا، پا تا به سر
چون ننالم کاسمان ریزد مرا
زهر در کام و بر دشمن شکر
چون نیاید جان بلب در انتظار
تا نیامد جان شیرینم ببر
مرغ عشق از نغمه دم بندد فرو
جغد شومش گر بسوزد بال و پر
روبهان را مسند شاهی دهند
بیشه چون خالی شود از شیر نر
(( روبهان را پادشاهی کی رسد
بیشه تا باشد کنام شیر نر ))
تیر دونان جان مارا باک نیست
گر وفایت بر سرم باشد سپر
نیست مارا دل ز گلزار وجود
جز گل رویت تمنائی دگر
از ازل عشق تو با جان شد عجین
لاجرم با جان شود از دل بدر
خرمن حسنی نزاید تا ابد
مادر گیتی چو تو بار دگر
پرتو حسن ارنمائی آفتاب
تیره گون گردد فرو میرد قمر
چون کنم کز کجرویهای فلک
نخل امیدم نمیگیرد ثمر
نیست در زندان نامردان اسیر
از چو من آزاده ای آزاده تر
سیرت نیکو کنون روی نکوست
ارزش و معیار ارزش سیم و زر
بیژنا خامش که یار از کف بشد
قصه کوته شرح غمها مختصر
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت