((شعر من)) بیژن سعدآبادی اردیبهشت 55-کرمانشاه
شعر من رنگ شقایق، رنگ خون تازه دارد
رنگ یکرنگ قشنگی، کز دورنگیها بدوراست
رنگ آن اشک زلالی، کز دو چشمان یتیمی، می چکد اما صبور است
وز لبانش خنده دور است
وآشیانش سوت و کور است
رنگ آن جام شرابی،
کز دل اندوهگینی،
می زداید زنگ غم را
اضطراب بیش و کم را
رنگ مهتابی که شبها،
روشنی می بخشد از دور،
بر بساط سفره ی شام غریبان
بیکسان شهر غربت
خسته جانان، غم نصیبان
رنگ بی نیرنگ عصمت، کز زلال چشمه سار سبز چشمش،
آنشب آغاز پائیز،
در وداع آخرین هنگام رفتن،
شعله می زد سینه ام را
رنگ اندوه بزرگم
رنگ خون،
رنگ غم تو،
+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 23:22 توسط روزبه سعدآبادي
|
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت