امشب که باز بی تو بسر شد نیامدی

خونم ز انتظار جگر شد نیامدی

هرشب بدین امید که بر من کنی گذر

چشمم نخفت و باز سحر شد نیامدی

آه ای طبیب درد دل دردمند من

بیمارت از فراق بتر شد نیامدی

چندی مقیم کوی تو ماندم به شوق وصل

فرصت گذشت و گاه سفر شد نیامدی

چون شمع در غمان تو چندان گریستم

کابم ز سیل اشک ز سر شد نیامدی

گفتی کنی به لطف گذاری به کلبه ام

چشمم چو حلقه بسته بدرشد نیامدی