شعری دگر از بیژن سعدآبادی:
امشب که باز بی تو بسر شد نیامدی
خونم ز انتظار جگر شد نیامدی
هرشب بدین امید که بر من کنی گذر
چشمم نخفت و باز سحر شد نیامدی
آه ای طبیب درد دل دردمند من
بیمارت از فراق بتر شد نیامدی
چندی مقیم کوی تو ماندم به شوق وصل
فرصت گذشت و گاه سفر شد نیامدی
چون شمع در غمان تو چندان گریستم
کابم ز سیل اشک ز سر شد نیامدی
گفتی کنی به لطف گذاری به کلبه ام
چشمم چو حلقه بسته بدرشد نیامدی
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 13:12 توسط روزبه سعدآبادي
|
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت