میرزا نصیر اصفهانی (قرن 12 )
چو دریا دُر فشان از جوش منشین
سخن سرکردهای، خاموش منشین
به دل گو باش خاشاکی به خاکی
چو در کف هست خاکی نیست باکی
جهان گر جمله از من رفت گو رو
ز مشتی خاک ریزم طرحش از نو
زمان خوشدلی تنگ است دریاب
شتاب عمر بین در عیش بشتاب
رها کن عقل را دیوانه میگرد
چو مستان بر در میخانه میگرد
بساط از خانه بیرون ده که وقت است
قدم بر طرف هامون نه که وقت است
غم هر بوده و نابوده تا چند
حکایت گفتن بیهوده تا چند
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 12:29 توسط روزبه سعدآبادي
|
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت